تبليغاتX
سکوت
عشق مثل هوا همه جا جاریست ...تو نفسهایت را جانانه بکش

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

در فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:55  توسط پریا | 

 

ولادت حضرت علی (ع)و روز پدر بر همه شما مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:38  توسط پریا | 

 

ای عصاره ی تمام خوبی ها

روزت مبارک

مادر عزیزم

تو ای محرم ترین یارم

تو ای مونس غمخوارم

به نام نامی مادر

همیشه عاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:20  توسط پریا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط پریا | 

 

وقتي تو آمدي ودستت رابه سويم دراز كردي

 

گفتم از قفس چه مي داني؟گفتي آزادي

 

گفتم از تنهايي چه مي داني؟گفتي همزباني

 

گفتم از محبت؟گفتي عشق

 

گفتم از دوستي؟گفتي صداقت

 

گفتم از سفر ؟گفتي انتظار

 

گفتم از جدايي؟ سكوت كردي وگفتي بي تو هرگز

 

ولي حالا...

 

فهميدم كه تو هيچ نمي دانستي

 

اما من مي دانم...

 

از قفس؟ دلتنگي

 

از تنهايي؟ غم

 

از محبت؟نامردي

 

ازدوستي؟خيانت

 

از سفر؟دوري

 

از جدايي؟مرگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:6  توسط پریا | 

 

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی...

 

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی ...

 

خیلی سخته یک غریبه به دلت یه وقت بشینه...

 

بعداز اون بگه که هرگز نمی خواد تو رو ببینه...

 

ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد

 

چون بشد دلبرو با يار وفادار چه كرد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط پریا | 

 

چه دروغ مهربوني

 

آخرش تنها مي موني

 

چشم من چه بي فروغي

 

اي پري تو هم دروغي

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط پریا | 

 

به ملاقات آمدم...ببين كه دل سپرده داري

 

چگونه عمري از...احساس عشق شدي فراري

 

نگاهم كن دلم را...عاشقانه هديه كردم

 

تو دريا باشو من...جويبار عشقو در توجاري

 

من از پروانه بودن ها...

 

من از ديوانه بودن ها...

 

من از بازي يك شعله ي سوزنده...

 

كه آتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم

 

من از هيچ بودن ها...

 

از عشق نداشتن ها...

 

از بي كسي و خلوت انسان ها مي ترسم

 

من از عمر رفاقتها...

 

من از لطف صداقتها...

 

من از بازي نور...در سينه ي بي قلب ظلمتها نمي ترسم

 

من از حرف جدايي ها...

 

مرگ آشنايي ها...

 

من از ميلاد تلخ بي وفايي ها مي ترسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:44  توسط پریا | 
 

رفيق من سنگ صبور غمهام

به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيچكي نمي فهمه چه حالي دارم

چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونمو دل زده از ليلي ها

خيلي گرفته دلم از خيلي ها

نمونده ازجوونيام نشوني

پير توام پير تو اي جووني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:37  توسط پریا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:44  توسط پریا | 

 

كاش بودي تا دلم تنها نبود

 

تا اسير غصه ي فردا نبود

 

كاش بودي تا فقط باور كني

 

بي تو هرگززندگي زيبا نبود.

 

 

 

 

كشيدم بغض هاي ديشب خود

 

زدم رنگ قشنگي بر لب خود

 

نياز با تو بودن را چو ديدم

 

شكستم باز هم من در تب خود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:16  توسط پریا | 

 

يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم

 

گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم.

 

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست

 

گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم.

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سازو نوايي نكنيم.

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:44  توسط پریا | 

هميشه هر وقت دلم مي گرفت

باهات حرف مي زدم

آخه حرفات...

صدات...

منو آروم مي كرد.

ولي حالا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:0  توسط پریا | 

 

با بودنت رنگين كمون

 

يه رنگ اضافه داره.

 

رنگي كه زيباييش تورو

 

تو ذهن من مياره.

 

با بودنت يه زندگي

 

يه عمر تازه دارم.

 

براي ديدن تو من

 

يه عمر در انتظارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط پریا | 

 

بنال اي دل كه دنيا را بقا نيست

 

چو آرامش در اين دار فنا نيست

 

بنال اي دل نماند جاودانه

 

بجز عشق و نواي عا شقانه

 

بنال اي دل به لحن ناي داوود

 

كه هر ناليدنش ذكر خدا بود

 

بيا تا از پي اش با هم بگرديم

 

كه هر دو آشنا با آه و درديم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط پریا | 

 

زماني كه دست زندگي سنگين است...

 

و شب بي ترانه است...

 

هنگام عشق و اعتماد است.

 

و دست زندگي چه سبك مي شود

 

و شب چه پر ترانه...

 

آن هنگام كه به هم عشق مي ورزيم و اعتماد داريم.

 

 زندگي همواره داراي دو نيمه است.

 

 نيمه اي سرد و يخي.

 

 و نيمه اي سوزان و آهنگين.

 

 عشق آن نيمه ي سوزان زندگي است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط پریا | 

 

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

 

گاهي سخته قبول آنكه عاشق شدي

 

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

 

اگر باز هم ...اگر باز هم او...

 

قلبم خسته است...

 

آخر مگر تا كي؟ كجا؟

 

مي توان اين قلب خسته را وصله كرد؟

 

روزي مي رسد كه ديگر وصله اي بر آن نتوان كرد

 

آن وقت چه كنم خدايا؟

 

مي داني كه با توام...

 

با تويي كه تو غربت دلت گرفته...

 

اكنون ديگر مي توانم بگويم كه قلبم نزد توست

 

آن دورها...

 

اما چه نزديك

 

من ديگر چه دارم كه بمانم؟

 

همه چي در دست توست.

 

مي ترسم كه بيايم...

 

و چون سر رسم سرابي بيش نبينم...

 

خود مي داني كه چه سخت است.

 

 

 

دل هيچكي مثل من غربت اينجارو نداره

 

ديگه حرفهاي علاقه همه مردن تو دلم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:37  توسط پریا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط پریا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط پریا | 

 

عجب شبی ست امشب

به رنگ سیاه گیسوی تو

عجب سکوتی دارد امشب

به رنگ خاموش نگاه تو

و عجب طولانی ست این شب

به قدر هجران میان من و تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:35  توسط پریا | 

 

تو معنای خوشبختی ام بودی

اشکهای تنهایی ام را برای تو می ریزم

وچشمهای همیشه بارانی ام به یاد توست

تو پرنده ای بودی برای من

که مرا به آسمان خوشبختی می بردی

دلم بیقرار توست

می دانی که برایت دلتنگم

ولحظه های با تو بودن را هرگز فراموش نمی کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:8  توسط پریا | 
 

ما پروانه های عاشقیم...

که عمری فانوس داغ آزادی را سجوده ایم.

آری چه شیرین است...

پشت دیوار سحر

به خاطر رهایی سوختن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:49  توسط پریا | 

 

 

تصویر تبسم را درقاب دلت دیدم

 

شادابی بودن رادر چشم توسنجیدم

 

دل را به تماشای روح تو فرستادم

 

از عمق دل وجانم عشق تو پسندیدم

 

دیدم گل رخسارت اعجاز خداوند است

 

تا باور دل گردد خواهان تو گردیدم

 

از کوچه ی قلب من آن دم که گذر کردی

 

من رد تورا گریان بوسیدم وبوییدم

 

همواره دل تنگم سوی تو کند پرواز

 

تا بال و پرافشاند برجنت جاویدم

 

ای یار اهورایی ای مظهر زیبایی

 

دنبال تو می گردم دنبال تو می گردم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:52  توسط پریا | 
زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست.

هدف جنگیدن...

خون دادن و به خون غلتیدن است.

هدف پیروز شدن نیست...

که حریقی در این میانه نیست.

زندگی نبرد بی پایان میان من و من است.

گر چه هنوز مشخص نیست...

کین نبرد مدام بر سر چیست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:16  توسط پریا | 

 

بودیم و کس قدر ندانست که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 16:49  توسط پریا | 
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه...

خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

اگر عمری باقی بود آن چنان از کنار روزگار بگذرم...

نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد...

و نه دل ناماندگار بی درمان من...

به انتظار تو نشسته ام

در شهر عشق بی تو چه کنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:4  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:42  توسط پریا | 

 

می زند باران به شیشه

 

شیشه اما سردو سنگین

 

بی تفاوت تلخ و خاموش

 

شاید از یک غصه غمگین

 

تا به کی چون شیشه ماندن

 

در نگاه قاب تقدیر

 

من همه میل رسیدن

 

دل ولی بسته به زنجیر

 

آمدم تا چشمهایت

 

در دلم عشقی بکارد

 

تو ولی گفتی که برگرد

 

شیشه احساسی ندارد

 

می زند باران هنوز آه

 

این چنین غم در دل کیست

 

دست من بر شیشه لرزید

 

شیشه هم با بغض بگریست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:7  توسط پریا | 

 

من وتواینجا نمی مانیم...

 

ما جستجوگران تنهایی مطلق هستیم.

 

وبی شک آن را درخویش می یابیم.

 

من وتومرگ را می فهمیم...

 

چرا که تاکنون جدا از خویش زیسته ایم.

 

من وتو عطش را می شناسیم...

چرا که در قفس رهایی را آرزو کرده ایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:25  توسط پریا | 
 

خدایا به هر آنکه دوست میداری بیاموز

 

که عشق از زندگی کردن برتر است.

 

و به هر آنکه دوست تر میداری بچشان

 

که دوست داشتن از عشق هم برتر است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:9  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در سراشیبی که نامش زندگیست
با همه بیگانگیها می روم
در سکوت سرد غمگین زمان
بی هدف بی یارو تنها می روم
در سراشیبی که نامش زندگیست
میروم شاید که در دشت بزرگ
باز یابم آنچه را گم کرده ام

پیوندهای روزانه